تبليغاتX
خدایا چرا اینقد منو دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چرا اینقد منو دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟

عشق رو میشه تو دستای خسته پدر دید .... و توی نگاه نگران مادر ... نه تو دستای منتظر یه غریبه


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 20:33 توسط من |

چرا من اینقد سست عنصرم؟هر روز ی تصمیمی میگیرم اخرشم مینویسم این دفعه دیگه جدیه؟

امروز همه پست های یک سال قبل وبلاگمو حذف کردم چون دوس نداشتم هیچ خاطره ای از کسی باشه.ا

خر و عاقبت این روزهای بی هدف من چی میشه؟چرا همینجوری الکی میگذرونم؟منتظر چی هستم نمیدونم؟چی میخاد از اسمون فرود بیاد ؟خوشبختی؟ارامش؟مگه همه اینا رو ندارم الان؟پس چرا ناراضی ام همش؟

دلم میخاد سرمو بکوبم رو زمین مخم بپاشه روی زمین

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 13:46 توسط من |

خدا همین قدر ک هسی من میتونم باهات حرف بزنم ممنون.میدونم گوش نمیدی اخه اینقد بنده خوب داری ک بهشون برسی.ولی خوب ماهم دلمون خوشه ب تو دیگه.حالم خرابه الکی خدایا ب دادم برس

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 23:18 توسط من |

اتمام حجت با خودم

میخام دوباره مثل اول با انگیزه باشم بسه دیگه تنبلی خیال بافی بس نیس؟

میخام قهرمان خودم باشم.خودمو رو سفید میکنم قول شرف.

خدایا هوامو داشته باش چند وقت دیگه ک میام اینو میخونم شرمنده خودم نشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 22:47 توسط من |

اخی امروز دوباره بارون.دوباره دعاخدایا ب گوشت رسید؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 20:15 توسط من |

*

همه ی راز ِ علاقه ی آدمی به آدمی

همین رویای ساده ی رفتن

و بعد بی خبر آمدن های همیشه ی اوست
"سید علی صالحی"

خدایا ازت سلامتی خوشبختی ارامش موفقیت میخام.

چیزایی ک تا سال قبل داشتم با حماقتم از دست دادم

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:12 توسط من |

اسم وبلاگمو عوض کردم تا چند وقت پیش فک میکردم اصلا خدا ب فکر بنده هاش نیس ولی الان نمیدونم چرا اینقد بهم حال میده.من ی کار خیلی بدی انجام دادم ولی اون ب جاش ی چیز خیلی خوب بهم داد واقعا مدیونشم.خدایا دارم تلاش میکنم دیگه شرمندت نشم تو ام کمکم کن.وقتی من کاری میکنم منتظرم توام مجازاتم کنی اما بجاش ی خبر خوب میشنوم چیزی ک اصلا منتظرش نیسم .چند روز خیلی بد داشتم تا میرم عادت کنم ی رویداد دیگه.الان باید چی کار کنم؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:2 توسط من |

منو تو میدانیم

كز پی هر تقدیر،

حكمتی می آید...

من و فرسایش دل

تو و تصمیم و زمان

ما و تقدیر و مكان

چه شود آخر دلتنگی ها؟

خدا میداند...

دقیقا حکایت خودمه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 22:54 توسط من |

امروز کلاس صبحو پیچوندم عذاب وجدان دارم بس ک بچه سوسولم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:17 توسط من |

حال مرا نپرس که هنجارها مرا
مجبور می کنند بگویم که “بهترم”

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:50 توسط من |

بدم میاد از استادایی ک ادمو تحقیر میکنن.

امروز از بس عصبانی شدم ب خودم قول دادم ارشد تهران قبول شم ک مجبور نباشم استادای بیخودو تحمل کنم.

من حتما قبول میشم

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:33 توسط من |

رفتم نمایشگاه کتاب کلی کتاب خریدم.ولی چ جوری بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جو گیر شده بودم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:55 توسط من |

من خسته ام

و غرورم اجازه نمي دهد

         بيفتم از پا

حتي تبرهايي كه در ريشه هايم

         گير كرده اند

با تعجب نگاهم مي كنند

اين درخت مگر چند ساله است ؟؟؟!

 

همیشه فک میکردم ادم مغروری نیسم راحت میتونم حرفامو بزنم.اما حالا.... از خودم بدم میاد وقتی ی چیزی داره خفم میکنه ولی من بخاطر اینکه نشون بدم منطقی ام و بزرگ شدم مجبورم فقط لبخند بزنم بگم مهم نیست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:5 توسط من |

بارون که میاد وقت دعا میکنم میدونم ی روز براورده میشه

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:48 توسط من |

خدایااااااااااااااااااااااااا…
کاری کن که اونایی که تو زندگیمون نیستن تو خوابمونم نباشن!!

عجب حکایتی شده ....................

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:46 توسط من |

فاجعه ی رفتــن تـو چیزی را تکــــان نداد ! ...
من هنــوز هم قهـوه میــخورم !
قـــدم میزنم !
هستم !
اما تلـخ تر ! ... بیشتر ! ... تنهــــــاتر
!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 22:56 توسط من |

میروم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 18:50 توسط من |

ی چیزی رو دلم سنگینی میکنه نمیدونم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم میخاد داد بزنم ۲تا بخابونم زیر گوشم بزنم خودمو سیاه و کبود کنم اخه ب ی تنبیه حسابی نیاز دارم

یادش بخیر قدیما دلم میخاست ی روزی بیاد ک دیگه بزرگ شم و کسی دعوام نکنه.

دیروز مامانم بغلم کرد( بعد مدتها اصلا اخرین باری ک ب مامان و بابام ابراز محبت کردم یادم نیست) خیلی حس خوبی بود سرمو گذاشتم رو شونش.دلم میخاست گریه کنم.

کاش ازم میپرسیدی دردی دارم یا ن؟!!میدونم فک میکنی اینقد بزرگم ک دیگه اشتتباه نمیکنم ولی من کم اوردم ی جاهایی .دارم دوباره خودمو میسازم .یادته همش فک میکردی من خیلی بی احساسم اصلا گریه نمیکنم.حالا دارم دوباره شکل میگیرم سختتر از قبل برام ارزوی موفقیت کن.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 18:49 توسط من |

کاش امروز مث برگه دفترم بود .اگه برنامم خوب پیش نرفت پارش کنم

امروز خیلی از خودم نا امید شدم من زیر قولم با خدا زدم.خدایا منو ببخش


+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:3 توسط من |

دلم ی قاصدک میخاد ک خبر خوب بیاره

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 0:18 توسط من |

امروز توپ توپ حالم.احساس ادمیت سرشار میکنم.مثل خر درس خوندم.۶ساعت واسه اولین روز(الان تا شبم کلی وقت دارم).

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 18:0 توسط من |

خیلی جالبه کلی منتظر ی چیز میشم اتفاق نمی افته اون وقت وقتی فراموش کردم و دیگه منتظر نیسم اتفاق می افته.دیگه خودمو اذیت نمیکنم ب اراده من نیست ب صلاح و مصلحت خداست.مطمنم بد واسم نمینویسه.امروز بش حال دادم اونم زود پاداش داد

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 22:22 توسط من |

نه به دیروزهایی که بودی فکر میکنم

و نه به فرداهایی که شاید بیائی،

میخواهم امروز را زندگی کنم ...

خواستی باش، نخواستی نباش

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 18:37 توسط من |

امروز روز ارومی داشتم

کاش ارامش امروزم همیشه تکرار ش

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 22:8 توسط من |

کلا چند وقته حال عجیبی دارم ن خوبم ن بد.امشب اخربن شبیه ک غصه میخورم.از فردا ب چیزی جز خودم فکر نمیکنم مثل قبلا ک فقط خودم بودم.یهو خر شدم الکی نمیدونم چی شد

ی ی سالی میشه گند زدم تو زندگیم خیلی وقتا تصمیم میگرفتم ولی عملی نمیشد.اما این دفعه فرق میکنه غرورم جریحه دار شده.

باید خیلی چیزا رو ب خودم ثابت کنم.

باید ثابت کنم من کم نبودم.

دیگه غصه نمیخورم.نمیخام شعار بدم ک خدا و این حرفا ولی خدا کاری کرد ک تا اخر عمر یادم میمونه. فک کنم خودش خاست ادم شم.شاید این تجربه هم قسمت من بود.منم رو سفیدش کردم تو ی مورد.ایشالا از ۴شنبه درس میخونم ارشدم قبول میشم.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 23:28 توسط من |

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من
اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من
حلالم کن...
و بعد امشب دعایم کن
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:38 توسط من |

روح بزرگوار من! دلگیرم از حجاب تو

شکل کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می کشم

مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم

اسم منو از من بگیر، تشنه ی معنی منم

سنگینه بار تن برام، ببین چه خسته می شکنم

به انتظار فصل تو، تمام فصل ها گذشت

چه یاس بی نهایتی، ندیم من بود

فصل بد خاکستری، تسلیم و بی صدا گذشت

چه قلب بی سخاوتی، حریم من بود

دژخیم بی رحم تنم، به فکر تاراج منه

روح بزرگوار من! لحظه ی معراج منه

فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن

هر شعرمو به پیکرم، رشته ی تازیانه کن

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می کشم

مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم

اسم منو از من بگیر، تشنه ی معنی منم

سنگینه بار تن برام، ببین چه خسته می شکنم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:20 توسط من |

عشق گاهی  شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست


+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:3 توسط من |

قول داده ام حالم خوب بماند،

به خاطر خودم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:57 توسط من |

صادقانه بگویم!

دیوار را میدیدم،

ولی تا سرم به دیوار نخورده بود،

باور نکردم این کوچه بن بست بود!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 14:56 توسط من |