فک کنم پیر شدم دیگه حوصله دعوا مامان بابا رو ندارم :|


خدایا برایم دعا کن...

اینبار به جای اینکه از بندگانت التماس دعا داشته باشم از تو میخواهم که برایم دعا کنی...

با دعای تو پرواز کنم حتی برای لحظه ای...

خدایا... التماس دعا




در ناکجا اباد این کویر بی نشان

مهم این است که خودت باشی

قصه ات را شبیه خودت

شبیه زیباترین غزل جهان بنویس


آرزوهایت را به گور نبر

بجنگ

حذف کن از زندگی ات ، دوستان منفی باف را

دور شو از هرکسی که گفت: " تو نمی توانی "

آدم های بی اراده ، خودشان را به دست تقدیر می سپارند

رسالت تو ، خوردن و خوابیدن نیست

به فکر تغییر افکار دیگران نباش

خودفریبی کار روزمرگی آنهاست

راهت را کج کن ، همیشه نباید از وسط جمعیت رد شد

دست از این همه حسرت کشیدن بردار

خوشبختی ، قدم زدن در خیابانی است که تو را به آرزوهایت نزدیک تر می کند

قلم موی را بردار

تابلوی زندگی ات را خودت نقاشی کن



از اینکه یک فرد متوسط باشم خسته شده ام دلم پریدن میخواهد

هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد،زجر و مصیبت است


من چیزی درباره موفقیت نمیدونم فقط بهش علاقه دارم


همیشه با یک پا بطرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفته ام و در نتیجه وجود من معلق بوده است.

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟


 کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...

بسا چیزى را ناخوش داشته باشید كه آن به سود شماست و بسا چیزى را دوست داشته باشید كه به زیان شماست، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. بقره آیه ۲۱۶

خداست که شما را از آن تاريکي‌ها نجات می دهد گاهي که او را به تضرع و زاري و از باطن قلب مي‌خوانيد و از هر اندوهي مي‌رهاند، باز هم به او شرک مي‌آوريد! انعام آیه64

من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد...
حالا آرام باش
همه چیز درست خواهد شد...

درد من
تنها و تنها برای من است
تو نه آنرا میبینی
نه می توانی حس کنی
و نه رنج حاصل از آنرا تحمل می کنی


ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ ...

ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ ....

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــدنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ

انتظار فقط زمان زجر کشیدنو طولانی میکنه



ترس و کابوس امتحان تا چند ؟

ادم به بیخیالی من نیست.......

میخام درس بخونم حسش نمیاد


نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش

هر کی درش جدا دردش جدا

روز انتخابات ک بود از قضارفتم بیرون که حماسه سازی کنم:)) دیدم یه زنه چادرشو انداخته رو صورتش و داره از تو سطل اشغال یه چیزایی جمع میکنه این صحنه بدجوری تو روحیم تاثیر گذاشته.دو سه روز بعدشم یه بچه رو دیدم که داره این کارو میکنه.از ذهنم بیرون نمیره این صحنه.

هرچند ما مرفه بی درد نیستیم و از نظر مالی در سطح خیلی معمولی جامعه هستیم .

خودم هزار جور مشکل مالی و عاطفی دارم از جمله بیکاری و چیزای ریز و درشت دیگه که اصلن توانی واسه فکر کردن به مشکلات بقیه نمیزاره ولی خیلی ناراحتم واسه مردمی که با این جور مشکلات دست و پنجه نرم میکنند.

خدایا دست همه بندها رو بگیر دست منو خانوادمم بگیر.

چقدر خوشحالم که این روزها خوشحالم

روزنه های امید عجیب باز است این روزها

خوشبینی فریاد میکند "لطفا مرا متوفق کنید"

شاید همین نزدیکیها فاجعه ای در راه باشد

طعم تلخ ناکامی ها

شایدم رو به سمت خوش ترین حادثه ها

گاه و بیگاه میخندم

خوشحالم که میخندم



پ.ن:کاش ثانیه ها به کندی حرکت کنند تا از امروز تا هزار سال دیگه هم هیچ اتفاق بدی نیفته ولو کوچک.

نمیدونم ته امروز چ شکلی ایه!!!!!!!!

جواب

فردا جوابا میاد.

حالم بده اما استرس ندارم.

بالاخره باید یک روزی میومد دیگه.

شاید اصلن فردا نرم نگاه کنم نمیدونم

دل میبندم به روزایی که میخاد بیاد

من بیابانم ولی در من بگلی شکفته است

ریشه اش در خاک من،عطرش فراوان گشته است



ﺗﻤﺎم ﺳﺎل و ﻣﺎه و ﻫﻔﺘﻪ و روز

ﻏﻢ دﻳﺮﻳﻨﻪات را ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻢ

دو کلام حرف حساب با خودم

روزای زیادی از اولین روز 20 سالگیم گذشته

خیلی وقته یادم رفته رویاهام چی بوده

یادش بخیر فکر میکردم یه روزی واسه خودم قد علم میکنم 


دیگه نمینویسم نه تو دفترم نه اینجا

دیگه قدمم نمیزنم

با خودم بلند بلندم حرف نمیزنم که خاهرم بخنده


خیلی بارون بارید حتی لحظه ای نرفتم پشت پنجره

پارسال همین روزا

بارون که میزد یه لنگه دمپایی بنفشه یه لنگه هم قرمزه رو پا میکردم

انی برم زیر بارون دعا کنم حتما مستجاب میشه

اگه موقع اذان بود که نور علی نور

در نظرم

 یقینا

 همین نزدیکیا براورده میشد

یادش بخیر 

یادم بخیر


این روزا

تقویمم روی میز فقط خاک میخوره تمام صفحاتش خالی خالی

نه اتفاق خوب 

نه حتی اتفاق بد


زندگی وارونه

روز و شب فقط رنگش فرق داره 

به زمین پیچ و مهره شدم

منتظرم جواب کارشناسی ارشدم را برام پست کنن

با پیوست یک کار نون و اب دار لدفن

یادش بخیر

اولین جمله ای که بعد از کنکورم نوشتم این بود

"درس خواندن چقدر دلگیر است در اتاقی که از تو خسته شده

گوش دادن به تیک تاک زمان زل زدن به کتاب بسته شده"



پ.ن:

1)حس راننده ای رو دارم ک موتورمو خاموش کردم و افتادم تو سرپایینی بدون کلاه کاسکت.

بهترین روزای عمرم دارن سر میشن پشت سر هم.


2)از وقتی سیامک جوون مرگ شده همه چی بدتر از قبل شده همش از اینور اونور بوی مرگ میاد 

قبلن فکرکردن به اخر زندگی باعث نشاط و انگیزم  میشد:واسه خوب زندگی کردن ،واسه ادم بودن،واسه گناه

 نکردن،واسه حد قایل شدن برا خودم،برا درک کردن مصلحت و تقدیر.اما حالا فقط حالم بد میشه


اﻣﺎ ﻣﻦ و ﺣﻠﻘﻪﻫﺎي زﻧﺠﻴﺮ...

اﻳﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪﻫﺎي دﺳﺖ و ﭘﺎﮔﻴﺮ...

ﻳﻚ ﺗﻜﻪ ﺳﺘﺎره ي ﺷﻜﺴﺘﻪ!...

اﻧﺒﻮه ﺑﻬﺎﻧﻪﻫﺎي دﻟﮕﻴﺮ...

دارم خفه میشم ای خدا......

منا بیمارستانه من اینجا

عجب غلطی کردم نرفتم



آدم تا یک چیزی را ندیده راحت است، اما وقتی دید، دیگر بد عادت می شود و نمی تواند دست از آن بردارد.

دلم میخاد از قالب من بیام بیرون..:|

ولی نمیشه:|

امیدو پر دادن دیگه سخته برام.(یاده هایده هم بخیر مثل اینکه تولدش بوده امروز)




هميشه بهانه هايي براي زندگي هست.